خاطرات من
هر چی به روز جمعه و رفتن نزدیکتر میشیم بیشتر دلم میگیره......... تقریبآ وسایلام رو جمع کردم..... جالبه دیروز داشتم فکر میکردم که کل وسایل من 2 تا کارتن کتاب و یه چمدون لباس و یه لب تاب و یه کوله پشتیه که لوازم شخصیم توشه.... کاش میشد اینا رو برمیداشتم و تنهایی راه میفتم و میرفتم یه جای دور.....یه جایی که دیگه دست هیچکی بهم نرسه... اونجا راحت زندگی میکردم.... دیگه از دست این همه عشق و عاشقی،عشق های راست دروغ راحت میشدم.... خوشحالم که عشق خیلی ها رو باور نکردم..... به نظر من دیگه هیچ عشق واقعی ای وجود نداره اصلآ عشقی وجود نداره این چیزا فقط تو فیلم ها و قصه هاست..... چیزی که این ادما ازش دم میزنن وابستگیه نه عشق... دیگه به من یکی قشنگ ثابت شده!!!! مطمئنم من که از اینجا برم همه اونایی که میگن میمیرن اگه ما اینجا نباشیم...همه اشون خیلی راحت بعد از چند روز عادت میکنن...چون اینا عاشق نیستن فقط وابسته ی دیدن ما شدن.... ولی من با وجود همه ی اتفاقات خوب و بدی که اینجا افتاد دلم واسه همشون تنگ میشه..... نظرات شما عزیزان:
سلام
قبول باشه
salam azize del...xobi?mer30 k behem sar zadi...rasti vebe xobi dari moafagh bashi...bazam behem sar bezan...ba eftexar link shodi golam
![]() چهار شنبه 11 مرداد 1391برچسب:, :: 13:22 :: نويسنده : فرشته
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|